العلامة المجلسي
590
حياة القلوب ( فارسي )
گردانيد . وبعد از اين مدّتى گذشت ، پس روزى موسى بيرون آمد وداخل شهري از شهرهاى فرعون شد ، ناگاه ديد كه مردى از شيعيانش جنگ مىكند با مردى از قبطيان از آل فرعون ، پس استغاثه كرد آنكه شيعهء أو بود ، ويارى طلبيد بر آن قبطي افتاد ومرد ، وحق تعالى به موسى گشادگى در جسم وبدن وشدّت بطشى وقوّت عظمى عطا كرده بود . پس مردم اين واقعه را ذكر كردند وشايع شد امر أو وگفتند : موسى مردى از آل فرعون را كشت ! پس صبح كرد در آن شهر ترسان ومترقّب اخبار بود . چون صبح روز ديگر شد ناگاه آن شخصي كه ديروز از موسى طلب يارى كرده بود باز طلب يارى كرد از آن حضرت بر ديگرى ! موسى عليه السّلام به أو گفت : بدرستى كه تو گمراهى وظاهر كنندهاى گمراهى را ، ديروز با مردى منازعه كردى وامروز با مردى منازعه مىكنى ؟ ! پس چون اراده كرد كه بطش وغضب كند به آن كسى كه دشمن هر دو بود ، گفت : اى موسى ! مىخواهى مرا بكشى چنانچه كشتى نفسي را ديروز ؟ ! اراده ندارى مگر آنكه بوده باشى جبارى در زمين ، ونمىخواهى بوده باشى از مصلحان . ومردى آمد از اقصاى شهر وبه سرعت مىآمد وگفت : اى موسى ! بدرستى كه اشراف آل فرعون مشورت مىكنند با هم براي تو ، كه تو را بكشند ، پس بيرون رو بدرستى كه من براي تو از ناصحانم . پس موسى بيرون رفت از شهر مصر بىپشت وپناهى ، وبىچهارپا وخادمي ، همه جا طىّ بيابانها مىكرد تا به شهر « مدين » رسيد ودر زير درختى قرار گرفت ، ناگاه ديد در آنجا چاهى هست ونزد آن چاه گروهى از مردم جمع شدهاند وآب مىكشند ، ودو دختر ضعيف ديد كه گوسفندى چند آورده آب بدهند ودور ايستادهاند ، از ايشان پرسيد : شما به چه كار آمدهايد ؟ گفتند : پدر ما مرد پيرى است وما دو دختر ضعيفيم وقدرت مزاحمت با مردان نداريم ،